
|
|
|
|
|
تازگیها هر وقت تو تقویم میبینم تعطیله یا یکی بهم میگه فلان روز تعطیله نمیدونم چرا انقدر عصبانی میشم! کارهایم همینجوری از دست کسایی که باهاشون کار میکنم و برق و مشکلات دیگه عقبه ... دیروز روز بدی بود فردا باید ۲.۰۰۰ تا کیف تبلیغاتی تحویل می دادم زنگ زدم به یارو که ساعتش رو هماهنگ کنم میگه میشه شنبه یکشنبه براتون بفرستیم میگم نه آقا مشتری من ۵شنبه جمعه برنامه سمپلینگ داره یکشنبه به چه دردم میخوره هر چندتا حاضره بفرست میگه اصلا شروع نکردیم!!! قرار بود تو ۵ هفته کار تموم بشه هر هفته ۲۰۰۰ تا ... هفته اول ۶۰۰ تا داده هفته دوم ۱۰۰۰ و هفته سوم هم ۱۲۰۰ تا ...این هفته هم که ... میگه حالا ایشالا این هفته بالای ۲۰۰۰ تا بهتون کار میدیم تا جایی که میتونستم سرش داد زدم که ایشالا به چه درد من میخوره از اولی که کارو شروع کردیم هی میگین ایشالا این هفته یه هفته بهانه برق میارن یه هفته یکی از چرخکارها عروسیشه ... عقربه های ساعت با سرعت بیشتری حرکت میکنن تندتر از دیروز و کندتر از فردا ... هرچی سعی میکنم با اونها حرکت کنم نمیشه هر چی تندتر میدوم اونها هم تندتر میرن.... روزای تعطیل میام سر کار ... دفترم رو روزهای تعطیل از همیشه بیشتر دوست دارم ... تنهام٬نه تلفن زنگ می زنه٬ نه در میزنن٬ نه برق ميره، سرعت اینترنت خیلی بهتره، موزیک گوش میکنم و کار میکنم ... رفتم تا سوپر برای خودم سیگار و hype گرفتم هیچ مغازه ای به جز سوپر باز نبود حتی اوس خلیل هم ظهر تعطیل کرده بوده اوس خلیل یک آقای کفاش هست که درست بغل دفترم یه کفاشی داره٬ صبح نمی دونم از کی میاد سر کار ولی من هر وقت اومدم اینجا اون بوده میگن از ۵ صبح میاد شبها هم من خودم حدود ساعت ۱۰ میرم اون هنوز هست...از همه جای تهران برای دادن کفش تعمیری میان پیشش ... تمام روزای تعطیل هم میاد سر کار امروز صبح هم بود نمی دونم چرا الان نبود! تنها کسی هست که دیدم واقعا کار میکنه! شاید سریعتر از عقربه های ساعت!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 18:7 توسط یک روز بارانی
|
|
||
|
|
|
|
|
درست زیر ساعتم توی دفتر ۳ تا عکس زدم به یک ورقه چوب پنبه کنار یک سری یادداشتهایی که خیلی دوسشون داشتم از آدمهای مختلف٬ که هر وقت ساعت رو نگاه می کنم می بینمشون ... امروز یادم افتاد که خیلی وقته عکس نگرفتم کاری که عاشقش بودم ... فقط اگه مسافرتی پیش اومده باشه... ولی براش وقت نذاشتم! قبلا خیلی این کار رو می کردم .... خیلی دلم برای اینکه عکس بگیرم تنگ شده! دلم برای اینکه توی هوای بارونی بدون هیچ نگرانی از اینکه کار دارم راه برم تنگ شده برای اینکه حوصله ام سر بره دلم تنگ شده! برای اینکه جلوی تلویزیون ولو شم یه فیلم خیلی خوب ببینم قهوه بخورم و بیرون برف بیاد دلم تنگ شده ... برای اینکه توی حیاط بخوابم دلم تنگ شده... برای یه جمعه که بعد از زدن چمن های باغچه همه دور هم توی حیاط بشینیم هندونه بخوریم و مامان بزرگم سکنجبین خیار درست کنه تنگ شده … برای اینکه هیج برنامه ای نداشته باشم ... برای اینکه تاریخ رو یادم بره ... برای اینکه 3 ماه تعطیل باشم ...برای اینکه دیر بگذره... برای اینکه شمع درست کنم... برای اینکه نقاشی کنم ... برای اینکه صدای طوطی هایی که از بالای خونمون رد می شدن بشنوم... برای اینکه یه ملافه زیر درخت توت بگیریم و درخت رو تکون بدیم تا توت ها بریزن... برای عدسی های ایستگاه پلنگ چال ... برای دوچرخه سواری... یرای آدم برفی درست کردن... خیلی چیزا!!! خیلیاشون دیگه هیچ وقت تکرار نمی شن!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 21:32 توسط یک روز بارانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت نزدیکه ۶ عصره و احتمالا وقتی من کلید ثبت مطلب و بزنم ۶ هم گذشته بدتر از اون اینه که امروز ۳ شنبه است و من هنوز کاری را که برای شنبه قولش رو دادم شروع به طراحی نکردم فقط روی متنش یک کم کار کردم ... الان هم داشتم سعی میکردم که یک کم بنویسم که توی این کتابچه چی باید بنویسم ولی انقدر فکر های قروقاطی میاد تو سرم که گفتم یک سر بیام اینجا...شاید بعدش بتونم مغزم رو restart کنم! نمی دونم زمان چرا اینجوری میگذره... وقتی بچه بودیم ساعت ۷ می رفتیم مدرسه که البته من معمولا دیر می رسیدم!یادمه اگه برنامه تقویم تاریخ و بعدش بچه های انقلاب رو می شنیدم یعنی به موقع می رسیدم ولی معمولا داشت سلام صبح بخیر پخش می شد که من از در می دویدم بیرون و اگه خیلی خوش شانس بودم درست وقتی زنگ میخورد می رسیدم مدرسه ... تا ۲ (فکر کنم) مدرسه بودیم ... بعدم میومدم خونه کلی وقت اضافه می آوردم درس رو که به هر زحمتی بود می خوندم یا معمولا نمی خوندم٬ برنامه کودک نگاه می کردم ساعت ۵ کانال ۱ بعدم کانال ۲ ... یه عالمه تو حیاط بازی میکردم آخرشم کلی وقت اضافه می آوردم و به جون مامانم غر میزدم که من حوصله ام سر رفته ... الان هیچ کدوم از اون کارها رو نمیکنم صبح میام دفتر میشینم پشت کامپیوتر تا ۹ شب ... خیلی هنر کنم وسطش یکی دو جایی که کار داشته باشم مثل بانک٬ چاپخونه یا اگه جایی جلسه داشته باشم برم ... آها وسطش نهار هم میخورم ... سه چهار بارم پا می شم چایی یا قهوه بریزم برای خودم خیلی حوصله داشته باشم شاید عصر یه قهوه ترک هم درست کنم! چرا زمان اینجوری میگذره؟ خرداد هم تموم شده توی تیرماه هستیم ... همیشه دلم میخواست زودتر سال ۷۳ برسه که ۱۸ سالم بشه الان ۱۴ سال از سال ۷۳ هم گذشته ... از وقتی کار خودم رو شروع کردم ۲ سال و نیم گذشته...از وقتی خسته شدم ولی خیلی وقته که گذشته! از وقتی فهمیدم ما توی این شهر مهمونیم و شهر مال یک سری دیگه هست بازم خیلی وقت گذشته... ولی هنوز نفهمیدم که باید رفت! ساعت ۶:۲۵ شد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:31 توسط یک روز بارانی
|
|
||
|
|
|
|
|
از وقتی یادشه شبهایی که قرص ماه کامل رو تو آسمون می دید یه آرزو می کرد و یه سکه می انداخت پشت سرش به خیلی از اون آرزوها هم خواسته یا ناخواسته رسیده بود٬ بعضی از آرزوهایش مال فقط همون لحظه بود و بعدش توش گیر کرده بود ولی دلش هم نمی آمد که پادزهرش رو آرزو کنه ... ماه شده یکی از بهترین دوستاش وقتی کامل مبینتش خوشحال میشه میدونه می تونه خواسته دلش رو بهش بگه میدونه حرف دلش و آرزوش فقط پیش ماه میمونه ... این دوست خوب تازگیها خیلی تند تند به دیدنش میاد و این باعث شده که خوشحالی حاکی از دیدن دوست همراه بشه با نگرانی هایی مثل گذر سریع زمان٬ عادت به داشتن آرزو٬ اینکه هرچقدر هم به آرزویش نزدیکتر میشه بازم همون رو از ماه می خواهد و اینکه نکنه توی این آرزوی به این بزرگی هم گیر کنه...اینکه از دیدن ماه به اندازه بقیه دوستانش خوشحال میشه٬ اینکه تعداد آدمهایی که یه دیوونه را می بینند که نصف شب تو کوچه ایستاده داره آسمان را نگاه میکنه و یه سکه می اندازه پشت سرش زیاد میشه...و...و...و شاید آرزویش انقدر بزرگه که ماه زیاد به دیدنش میاد....شاید داره پیر میشه و زندگی رو زدن رو دور تند... شاید به امید ماه داره از زندگیش عقب میفته! یا شایدم قراره با دیدن ماه هر شب امیدوار تر بشه... دیشب ماه کامل بود امیدوارم درست فکر کنه! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:40 توسط یک روز بارانی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از زیباترین جاهایی بود که تا حالا رفتم و به همه توصیه میکنم که حتما برن... البته باید خودتان را برای یک پیاده روی طولانی آماده کنید (حدود ۱۰۰۰ پله!) ولی عالیه سبزترین جایی که تا حالا دیده بودم سکوتی که حاضر نیستین با هیچ موزیکی بهمش بزنید ... این قلعه در ۲۰ کیلومتری جنوب شرقی شهرستان فومن قرار دارد و گویا از بزرگترین دژهای نظامی ایران بوده است که مربوط به زمان حکومت سلجوقیان (قرن ۵ یا ۶ هجری قمری) بوده٬ مساحت قلعه بالغ بر ۵ هکتار است و اختلاف ارتفاع بالاترین نقطه (قسمت شاه نشین) با پایین ترین نقطه (درب ورودی) ۱۱۰ متر است و مثل اینکه اگه درست یادم باشه ارتفاع آن از سطح دریا ۷۰۰۰ متر است. چند وقت پیش با یک آقای آرشیتکت داشتم راجع به قلعه رودخان صحبت میکردم موضوع جالبی برام تعریف کردند که یکی از مهندسین مشاور پروژه بازسازی این قلعه را به عهده گرفته بودند و به این موضوع نگران کننده برخورد کرده بودند که چطور مقدار بسیار زیادی آجر را اون همه راه به قلعه برسانند و بعد از بررسی متوجه شدند که بیشتر از مقدار مورد نیازشان در انبارهای خود قلعه آجر ذخیره شده! یعنی از زمان ساخت قلعه فکر آینده را هم کرده بودند! اگه نرفتین حتما برید و ببینید قول میدم پشیمون نمی شین.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 13:25 توسط یک روز بارانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دادهوتی معتقده که من ۱۶۰ روزه که درگیر نگاه کردن یا دیدن بودم ولی واقعیتش اینه که فکرم درگیرتر از این حرفا بوده ... البته تعطیلی هم به خودم دادم این وسطا ولی وقتهایی که پای کامپیوتر بودم به جز کار کردن کار دیگه ای نمی تونستم بکنم ...
امروز پنجشنبه است، صبح با قرض کردن رفتم حسابمو پر کردم که چک شنبه ام برگشت نخوره، رسیدم دفتر ۲ تا از لامپ ها درجا سوخت ... باید برم لامپ هالوژن بخرم ولی خیلی بیرون گرمه برای همین فعلا میز نورمو که پشت سرمه روشن کردم که خیلی تاریک نباشه... حساب کتابام خیلی بهم ریخته ... چاپخونه پول کاغذ رو نقد میگیره ولی مشتریم ۲۵٪ از فاکتور و پیش میده که بهتره نده چون ۲ هفته طول میکشه و بهتره یکدفعه تسویه کنم باهاش که اونم بعد از تحویل کار تقریبا ۲ هفته ای طول میکشه ... چند وقته دنبال جا میگردم ولی رقم ها سرسام آوره .... خیلی خوبه که آدم توی شهر خودش یه ۵۰ متری خرید که هچ! اجاره هم نتونه بکنه نه؟ خلاصه که زندگی هر روز قشنگ تر میشه با این وضع برق رفتن ها هم که دیگه عالی شده روزی ۲ ساعت برق نیست درست سر ظهر که هوا بهترین موقع و وقت خنکیشه و کارم که خب اصلا مهم نیست ... مخصوصا وقتی کلی کار کرده باشی و درست موقعی که میخوای save کنی برق میره کاره منم چون حجماش معمولا زیاده٬ نمیشه تند تند save کرد چون خیلی طول میکشه... حالا قسمتای خوب داستان تو این مدت ۳ تا مسافرت رفتم که خب خیلی خشحالم از این حرکت! ۲روز رفتم قلعه رودخان و ماسوله ٬ یک توره یک روزه به ابیانه و ۵ روز شمال ... توی این مدت این بهترین قسمتهای داستان بود! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:44 توسط یک روز بارانی
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا به این موضوع فکر کردین که واقعا همه آدمها همه چی رو عین هم می بینن یا نه؟ مثلا رنگها !! همه رنگ قرمز را یه رنگ می بینن یا نه؟ همه اسم اون رنگ رو یکی میگن ولی معلوم نیست که واقعا عین هم می بینن یا نه! دید هر کسی به هر موضوعی متفاوته ولی آیا واقعیت دیدن هم فرق میکنه؟ شاید به خاطر همینه که سلیقه ها توی رنگ فرق میکنه شاید همه٬ همه رنگها را یکی نمیبینن... از اینکه می تونم ببینم خیلی خوشحالم ... همه باید خوشحال باشن ... نعمت بزرگیه ... تا حالا سعی کردین از دید یک نفر دیگه محیط خودتون و خودتون رو توش ببینین ... بازیه خیلی جالبیه ... همین الان که دارین این متن رو که خیلی سر و ته نداره می خونین سعی کنین خودتون رو ببینین من که هر وقت این کار رو کردم اولین کاری که کردم اینه کار صاف نشستم!!! دیدم چقدر میز کارم شلوغه... نمی دونم به چی میخوام برسم ولی ... جالبه که آدم چیزهایی که میبینه رو فقط نگاه نکنه و واقعا ببینه ! بعد از مدت ها فکر کنم حدود ۱۰ سال یه آینه گذاشتم تو اتاقم ... خیلی وقت بود که توی اتاقم آینه ای نبود ... و فکر کنم حدود یک ساعت نشستم و توی آینه نگاه کردم دیدم از آخرین باری که آینه ای توی اتاقم بود چقدر فرق کردم هم قیافم هم خودم ... وستای عزیز یه پست داشت که وقتی توی آینه نگاه می کنین چی میبینین من نوشته بودم یه غریبه.... اون شب خیلی به این موضوع فکر کردم ... خیلی زیاد و تصمیم گرفتم به اون غریبه خیلی نزدیکتر بشم ... دیگه یه غریبه نبینمش ... به خواسته هاش احترام بذارم و سعی کنم خوشحالش کنم.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 13:28 توسط یک روز بارانی
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی را به خیلی چیزها میشه تشبیه کرد که یکی از اونها به نظر من شطرنجه اگه بد بازی کنی و درست فکر نکنی مات میشی ... البته میشه دوباره بازی رو شروع کرد ولی یک دست عقب افتادی! ولی اگه دست آخر باشه چی؟! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:6 توسط یک روز بارانی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز بود که سر و صدای زیادی توی مغزم بود ولی امروز یکم آروم شده ... چیزی تغییر نکرده فقط فکر کنم از حرکت کردن خسته شدن! چهار شنبه که داشتم فکر میکردم تو مغزم چه خبره به این عکس رسیدم ... تصورم از مغزم این بود ... ولی اونقدر حرکتشون زیاد بود که نتونستم تحمل کنم و دفتر و تعطیل کردم و رفتم خونه توی این یکسال و اندی اولین روز بود که ساعت ۷ رفتم خونه و این ۵شنبه اولین ۵شنبه ای بود که نیومدم سر کار حتی شاید اولین جمعه هم بود نمی دونم ... ولی فکر کنم تمام جمعه ها هم اومده بودم... به هر حال فکر می کنم جونورهای توی مغزم هم احتیاج به استراحت داشتن چون امروز خیلی سرو صدا نمی کنن! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:49 توسط یک روز بارانی
|
|
||
|
|
|
|
|
از وقتی داداهوتی شروع کرد به نوشتن منم علاقم به وبلاگ بیشتر شد ولی راستش هیچوقت ننوشتم حتی همیشه انشاهام رو خاله ام می نوشت ولی امروز صبح که رسیدم دفتر چون زیر بارون حسابی خیس شدم و حوصله هم نداشتم که تا رسیدم شروع کنم به کار دیدم وقت خوبیه که سعی کنم شاید اونقدرها هم بی استعداد نباشم! برای همین برای خودم یک ماگ بزرگ قهوه درست کردم و الان در حال نوشیدن قهوه گرم و کشیدن سیگار و نوشتن این متن هستم تا یه کم گرم بشم و شروع کنم به کارم... و باید خیلی زود کارهایم را شروع کنم چون تا ۲ روز دیگه قول ۲تا کار را دادم که فکر هم نمی کنم تموم بشه!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:37 توسط یک روز بارانی
|
|
||